زبانحال امام موسی کاظم علیهالسلام قبل از شهادت
کـنج زنـدانم و مبـهـوت تـمـاشای توأم اینک اینـجـا به مناجـات و تمنای توأم در سـیـهچـالـم و ذکـر تـو شـده آوایــم به سکـوت آمدهام طالب غـوغـای توأم روزگارم به مناجات و دعا طی شده است حال افـتـاده ز پـا بـر سـر سودای توأم آخـرین ذکـر دعـای منِ تنهـا این است جان بگیر از تن من؛ عاشق و شیدای توأم شدهام مـنـتـظر لحـظـۀ زیـبـای وصال تا که دیدار کنم روی تو ای اوج کمال یـادگـار حـرم حـضـرت صـادق هستم جـلـوۀ نـور خـدا بـهـر خـلایـق هـسـتم یکتـنه غربت و میراث علی را دارم وارث خـون دل یـاس و شـقـایق هستم ذرهای قدر مرا گر چه عدویم نشناخت به خـداوند قـسم مـظهـر خـالـق هـسـتم یوسف رفته به زندان و غریبم، مادر! خود بیا که به تـمـاشای تو لایـق هستم دیدن چهرۀ یار است همه خواهش من ذکر یا فـاطـمـه شـد مـایـۀ آرامـش من در سیهچال بلا تن که به تاب و تب بود ذکر "یا فاطـمه" ام نقـش میان لب بود هرچه از سیلی و از زخمزبان، سهمم کرد آن نگهبان ستـمپیـشه که لا مذهب بود تـازیـانـه که انـیـس بـدنـم مـیشـد بـاز آیــنــهدار صـبــوری دلم زیـنـب بــود دم به دم یـاد از آن جـدّ غـریـبـم کردم او که هر جای تنش جای سُمِ مَرکب بود واژهای سـرخ میان غـزلی کُـشت مرا داغ و اندوه حسین بن عـلی کُشت مرا سالها این غل و زنجیر کشیدم به خدا از یهودی صفتی، طعـنه شنیدم به خدا من که خود نور به خورشید و قمر میدادم سـالها تـابش خـورشـید نـدیـدم به خدا گوشۀ تنگ سیهچـال و شب و تاریکی یـاد زهـراست همه نـور امـیدم به خدا داغ اجـداد من از پنجۀ یک سیـلی بود من که خود کشتۀ آن دست پلیدم به خدا مادر! از زندگیام چون تو دگر سیر شدم من به شرح غم و اندوه تو تفسیر شدم |